موضوع این رمان دربارهی چند نوجوان است که یکی از آنها به نام «فتاح» تصمیم میگیرد برای پیداکردن دستمال سبز پدربزرگ بیمارش وارد قلعهای به نام قلعهی جنّی شود و دوستانش نیز او را همراهی میکنند و درادامه اتفاقات باورنکردنی پیش میآید... داستان نوجوانانی روایت میشود که برای کمک به دوستی که پدر بزرگش بیمار است به دنبال او میروند و اتفاقاتی ترسناک رقم میخورد و در نهایت، داستان به آغاز جنگ تحمیلی و دفاع مقدس ملت ایران گره میخورد.
آخر این داستان را میدانم. میدانم که دست آخر مژی گذاشت و رفت. رفت به کام اژدها. گم شد. اما میخواهم بدانم چرا؟ چرا مژی رفت؟ چرا همهی ما خواب بودیم؟ چرا هیچکس مژی را ندید؟ ندید که دارد عذاب میکشد. میخواهم بدانم چطور همه چیز دست به دست هم داد تا آن بلا سرش بیاید....
در این داستان ماجرای دوستی یک دختر دانشجو بهنام نگار با دختربچهای روایت میشود که گویا یک دلقک به دنیا آمده است. این دلقکبودن هم به ماهیت و هم شغل او و خانوادهاش بازمیگردد. در این دوستی، دلقک به نوعی وارد زندگی شخصیت اصلی داستان میشود و در آن تغییراتی ایجاد میکند و در نهایت نیز از آن خارج میشود. فضای این رمان به گفته هدی حدادی، کاملا رئال و واقعی است اما اتفاقهای آن شکل و شیوهای فانتزی دارد، زبان نگارش داستان محاورهای است و زبان طنز و شیوه فانتزی متن نیز با این نوع بیان تلفیق شده است.
کتاب «بازیها و لحظهها» داستانی از میلاد، خواهرزاده احمدعلی است که سالها پیش در جبهههای جنگ ایران و عراق مفقود شده. در این داستان هادی، یک از شخصیتهای داستان به 17 سال بعد سفر میکند.
روزی پیرزن مهربانی ساکن روستایی میشود که اهالی آن جا مدام از هم انتقاد و با هم دعوا میکنند. پیرزن برای یاد دادن محبّت کردن و احترام به تفاوتهای یکدیگر باغچهای پر از گلهای متفاوت درست میکند و با محبّت آنها را پرورش میدهد. سایر اهالی نیز به تقلید از پیرزن باغچهای از گلهای شبیه شخصیت خود درست میکنند ولی
بچه هایی هستند که مثل علفهای هرز سبز می شوند و رشد می کنند و به ریش باغبانها و بیل و بیلچه شان هم می خندند. “ژوائو“ ، کودک پرتغالی، نیز یکی از این بچه ها بود و وقتی اولین بار روی نیمکت کلاس درس نشست، نه سال تمام از سنش می گذشت. معلم کلاسش اسم او را “ماجراجو“ گذاشت و از آن روز به بعد، همواره به ماجراهای بزرگ و کشف دنیاهای جدید- مثل “واسکودوگاما“، کاشف بزرگ هموطن خود- فکر می کرد. پسربچه های دیگر او را مسخره می کردند، ولی کلمه “ماجراجو“، همچون پاره ای از خورشید، در وجود او می درخشید و او را بر بال خیال به سوی آینده های ناشناخته و هیجان انگیز می برد. سالها بعد، ژوائو وقتی به دانشگاه بزرگ پرتغال می رفت، خود را ناخدای کشتی بزرگی می دید که درگذر از دریای تاریکیها – تاریکیهای جهل و بی سوادی- می توانست دنیای روشنتری را به خود و دیگران نوید دهد.
داستان ماجرای نوجوانی به نام مجید را روایت میکند که شلخته است مادرش همیشه او را از کرمی که در کیفش پیدا خواهد شد می ترساند اما مجید اهمیت نمی دهد تا اینکه حرفهای مادر راست می شود و کرمی در کیف مجید پیدا می شود این کرم کمکم باعث مشهور شدن وپولدار شدن خانواده مجید میشود.
«صوفی» نوجوان روستای ترکمن چندسالی است که آروز دارد اسبی داشته باشد تا بتواند برای کورس پاییزهی گنبد آمادهاش کرده و با آن مسابقه بدهد؛ اما وضع مالی آنها مساعد نیست و او همه آرزوهای خود را بر بادرفته میبیند، تا اینکه روزی...
این کتاب با محوریت دفاع مقدس و بیان خاطرات جنگ تحمیلی هشتساله عراق علیه ایران از نگاهی دیگر است که میتواند رنگ و بوی خاصی به نگرشهای نسل نوجوان درباره جنگ و آن دوران بدهد. به نظر میرسد نویسنده با بیان احساس و خاطرهی اتفاقهای متعدد از زبان شخصیتهای داستان توانسته مخاطب را با خود همراه کند.
"«هستی» دختر 12 ساله و پرشر و شوری است. او عاشق ژیمناستیک و فوتبال است و از عروسک و کارهای دخترانه بیزار است. روزی بر اثر جنبوجوش فراوان دستش میشکند و پدر که در دریا روی نفتکش کار میکند، از اینکه نتوانسته به سر کار برود و مجبور است هستی را به بیمارستان ببرد خشمگین است؛ اما به زودی خبر بمباران شدن نفتکش و آتش گرفتن آن را میشنود و پدر و اهالی خانواده شکستن دست هستی را سبب خیر دانسته و به او افتخار میکنند
داستان دربارهی دو نوجوان است که نیمه شب در خانه به یک اتاقی راه پیدا میکنند و نسخهای از یک کتاب قدیمی را مییابند و به وسیله آن کتاب به جهانی دیگر کشیده میشوند و سر کتاب را تغییر میدهند.
طاها طی حادثهای توان راه رفتن را از دست میدهد، او که چشم و چراغ دبیرستان است دوره جدیدی از زندگی را آغاز میکند و نیاز به کمک دارد در این میان امیر تلاش میکند تا دوستی را در حق او تمام کند...
«کرامت»، همانطور که به نقاشیهای روی دیوار غار نگاه میکرد، دربارهی ارزشهای تاریخی و هنریشان هم چیزهایی به هم میبافت. او با دیدن یکی از نقاشیها، صدایش گرفت و اشک از چشم هایش سرازیر شد...
اشکان» و مادرش در خانهای در بلندترین تپة جزیره زندگی میکنند. پدراشکان «صدیق» به همراه دوستان خود به دریا رفته و دیگر بازنگشته است. آنها همگی مرگ را پذیرفتهاند. پدر قبل از مرگ سفارش قایق داده و قایق به خانة آنها آورده شده است. اشکان برای پرسوجو از علت سفارش قایق و هزینةآن، به همراه «غلامعلی»، مسئول قایق مسافربری، و سرکار «امیری» به همراه زندانیای به نام « اصغرقاتل» و دانشجوی باستانشناسی به نام «برزو» به جزیره میرود تا از ناخدا در بازار سنتی دربارة قایق بپرسد. در آن روز دریا طوفانی میشود و همگی به سلامت به جزیره میرسند؛ اما طوفان ادامه پیدا میکند اشکان همراه با پسر دایی اش پاشا برای نگه داشتن قابق پدردرگیر اتفاقاتی می شوداو تمام تلاشش را برای نگه داشتن قایق و کمک به ماهیگیران جزیره می کندو سرانجام. آب دریا تا خانة اشکان بالا میآید. ناخدا و دیگران جزیره را ترک میکنند؛ اما اشکان و مادرش در محاصره آب قرار می گیرند وسرانجام به طور معجزه آسایی نجات پیدا می کنند.
آمحمودآقا رانندهی سرویس یک دبیرستان دخترانه، هم مینیبوسش کهنه و قراضه است، هم خودش آدمی است بیخیال و پشتگوشانداز! و همین رفتارها باعث میشود که هم مضحکهی دانشآموزان سرویس شود، هم در نهایت عذرش را بخواهند. همزمان، همسرش توران خانم هم که مستخدم و آبدارچی همان دبیرستان است، بازخرید میشود. بیکاری و بیپولی، آمحمودآقا را گوشهگیر و پرخاشگر میکند اما توران خانم ناامید نیست و تصمیم میگیرد با همین مینیبوس اوراق یک تور گردشگری راه بیندازد. آنها تعدادی دختر نوجوان به همراه مادرانشان را به تخت فریدون در جنگهای مازندران میبرند اما زمانی به قلعهی فریدون میرسند که سرایدار آن عازم «یوش» است تا در مراسم عروسی خواهرزادهاش شرکت کند. آمحمودآقای خوشگذران هم، چهارده زن و دختر جوان را توی قلعهی متروک فریدون در اعماق جنگل، به حال خود رها میکند و به همراه سرایدار به یوش میرود. سایهی چند مرد، روی دیوار قلعه، در نیمههای شب، ترس و وحشت به جان مسافران میاندازد. با کشف زیرزمین قلعه که در آن ضحاک ماردوش توسط فریدون به زنجیر کشیده شده، وحشتی تازه به جان مسافران میافتد و آنها تمامی شب را تا صبح با ماجراهای پیدرپی که با خنده و ترس همراه است، سپری میکنند...
«اقلیم هشتم» با توصیف حمله مجدد لشکر صلیبیها به خاورمیانه آغاز میشود و درهمان حال و هواست که سهروردی به اتهام همکاری با صلیبیها درحلب به بند کشیده میشود. در واقع فقهای حلب که به دنبال تسویه حساب با سهروردی هستند، فضای دو قطبی جامعه درحال جنگ را موقعیت مناسبی برای تحریک سلطان صلاحالدین ایوبی میبینند تا علیرغم میلش برای دستگیری سهروردی اقدام کند. اما از آن جا که ملک ظاهر، پسرصلاح الدین حامی و دوستدار سهروردی است، ماجرا به همین سادگی پیش نمیرود. این نویسنده و منتقد ادبی توضیح داد: شکست زمان روایت، رمان اقلیم هشتم را ازیک روایت خطی متمایز میکند و به همین دلیل مخاطب را وادار میکند که با دقت بیشتری به این متن بپردازد. دراین رمان با راوی دانای کل محدود مواجهیم که در هر فصل از زاویه نگاه یکی از شخصیتهای داستان به ماجرا نگاه میکند. بنابراین به آسانی نمیتوان تشخیص داد که حق با کدام طرف ماجراست. نویسنده که در روایت خود تلاش میکند از پرداخت اسطورهای شخصیت سهروردی پرهیز کند، بر آن است تا مخاطب را نه به تمجید از سهروردی، بلکه به تعمق در فراز و فرود زندگی این فیلسوف ایرانی وادار کند. از این رو حتی در فرازهایی از رمان شاهد نوعی نگاه انتقادی به خط مشی سهروردی از زبان این فیلسوف جسور هستیم.
پولینا که پدر و مادر خود را در کودکی از دست داده بود با یکی از بستگانش زندگی میکرد که زنی بسیار خشک و خشن بود. حدود ده سالگی، پس از یک بیماری طولانی که مجبور شدند حتی موهای سرش را بتراشند، پولینا برای بهبود حالش پیش پدربزرگ و مادربزرگ خود به ییلاق میرود. او در آنجا زندگی متفاوتی را شروع میکند و با زندگی دیگری آشنا میشود.