روزگاری در چین، هفت برادر در دره سبز و خرمی زندگی می کردند. آنها مثل هم حرف می زدند، راه می رفتند و آنقدر شبیه هم بودند که به سختی می شد آنها را از یکدیگر تشخیص داد. هر کدام از این برادرها نیز قدرت عجیبی داشتند. یکی می توانست با گوشهایش صدای پریدن مگسی را از فاصله های دور بشنود، یکی با چشمهایش می توانست نشستن مگسی را روی دیوار بزرگ چین ببیند، یکی … . بالاخره، روزی سر و کار برادرها با امپراطور ستمگر و سپاهیانش می افتد، اما آنها به کمک یکدیگر و با قدرتهای عجیبشان در برابر امپراطور مقاومت می کنند تا اینکه … .
کتاب «فلسفه کودکی» با تمرکز بر نظریه ادبیات کودک و مفهوم کودکی زمینهای را برای گفتوگو میان پژوهشگران، منتقدان و صاحبنظران ادبیات کودک فراهم آورده است.
این کتاب شعرهایی با این عناوین برای گروه سنی خردسال است: قچ قچ، شوخی بی مزه، گم شدم، عیدی، اسم تو چیست؟، کش ورزشکار، دایی بی حواس، جادوگری مامان، آقای شب، من و ماهی، مامان بزی ها،
داستانی به تخیلی به قلم نویسنده ی محبوب کودکان و نوجوانان یکی از ویژگیهای این کتاب متفاوت بودنش است. داستانی با چند جور پایان. و شاید پایانی که کودک باید برای داستان ما بنویسد.
این نمایشنامه، اقتباسی است از متن نوار قصّه «قوقولیقوقو»، از «قدمعلی سرامی». در این نمایشنامه، ماجرای دزدیده شدن «قوقولیقوقو»، خروس دهکده گلدیسیها به دست شغال و جستجوی اهالی برای یافتن او نقل شده است. «گل پسر» که هر روز صبح زود با صدای قوقولیقوقو از خواب بیدار میشد، مثل دیگر اهالی یک روز صبح خواب ماند و متوجّه شد که خروس را دزدیدهاند. او همه حیوانات را همراه خود کرد تا به در خانه شغال رسیدند.
جوها اهل هر جا که باشد، همیشه یک جور نیست. بعضی وقتها احمق و گاهی باهوش و داناست. گاهی به راحتی گول می خورد و گاهی با زیرکی دیگران را فریب می دهد. همین ویژگی اوست که داستانهایش را جذاب و خواندنی کرده است. داستانی که در پایان هر کدام لبخند روی لبها جای می گیرد.
تُن پیچ با بوق بوق و سر و صدای زیادی از ماشینهای اینطرف و آنطرف خود و از خیابانها و چهارراهها میگذشت و همه را پشت سر میگذاشت. او عاشق تند رفتن و تند پیچیدن بود. همهی مردم از سر و صدای زیاد او ناراحت و عصبانی بودند. پرندههای جنگل از صدای بسیار بلند موتور او خاموش شدند. اما او باز هم تندتر و تندتر میرفت تا سرانجام به یک کوه بلند رسید و… تصاویر و نوشتههایی پیچپیچی این ماشین را تا پای کوه تعقیب میکنند و آنجا...
بهار کم کم از راه می رسید و حیوانات در فکر تهیه لانه های تازه بودند. در این میان، کلاغی روی تنه یک درخت، همسایه سنجابی شد. آنها با هم دوست شدند و قرار گذاشتند توشه زمستان آینده را جمع آوری کرده و در لانه سنجاب قرار دهند. مدتی بعد کلاغ متوجه شد که دانه هایی که او جمع کرده بود نصف شده اند… . کلاغها تصمیم خود را گرفتند و سنجاب را به جایی دوردست تبعید کردند. اما زمستان که فرا رسید، به اشتباه خود پی بردند، ولی دیگر خیلی دیر شده بود.
در یک ده کوچک، پیرزن تنهایی زندگی میکرد که سالها پیش از آن، شوهرش مرده بود و هیچ پسر یا دختری هم نداشت که او را مادر صدا کند و کم کم به زندگی ساکت خود عادت کرده بود. فقط یک بز کوچک شیرده و لاغر داشت که هر روز باید برای او خوراک تهیه میکرد. یک روز در بازار ده، چشمش به یک گربه سیاه و سفید آتش پاره افتاد و خواست که او را بگیرد و به خانه ببرد. پس از مدتی که از اقامت گربه در خانه پیرزن گذشت، آنها بسیار با هم دوست شدند، اما گربه کاسهی شیر پیرزن را بیشتر دوست داشت و به همین دلیل دم قشنگ و پرموی خود را بر سر این دوستی گذاشت، اما… .
نازنین کوچولو در بهار و تابستان و پاییز پشت پنجره می نشست و به پرواز گنجشکها، پرستوها، کبوترها و… نگاه می کرد. هر وقت پرنده ها را می دید از مادرش سؤال می کرد که آنها از کجا می آیند. شبها آنقدر به پرنده ها فکر می کرد تا خوابش می برد. همین که پدرش به خانه می آمد، با شادی پیش او می رفت و می گفت که دوست دارد یک پرنده باشد و پرواز کند. یک روز مادرش به او گفت که بزودی او هم می تواند پرواز کند و به هر کجا که بخواهد برود. سرانجام نازنین کوچولو به آرزویش رسید و… .