غنچه بر قالی "داستانی است درباره دختری ترکمن و ماجرای بافتن قالیچهای که باتمام احساس و تلاشش آن را میبافد" .صفورا "دخترک ترکمن، احساس میکنداز زمانی که گل گلدان خشک شد، پدرش دچار افسردگی شده از این رو، او برای خوشحالی پدر تصمیم میگیرد، بهرغم مخالفتهای مادر، قالیچهای با نقش غنچه گل سرخ ببافد.تنها مشکل، نبودن یک شاخه گل است تا الگوی بافت او شود . عاقبت، پدر یک شاخه گل برای صفورا میآورد و دخترک کار بافتن قالیچه را آغاز میکند .سرانجام صفورا باسختی بسیار و طی گذشت شبها و روزها، قالیچهای با نقش گل میبافد و آن را به منظور سجاده به پدرش هدیه میکند .
موشی و موشک که دو موش کوچک و کورند میخواهند بازی کنند، یک بازی عجیب. یکی از آنها میخواهد یک تپه یا کوه بسازد و دیگری میخواهد یک گودال بزرگ درست کند. اول با هم دعوایشان میشود ولی پس از آن میفهمند که هر دو میتوانند به یکدیگر کمک کنند و آنچه را دوست دارند سریعتر بسازند. کتاب حاضر با نقاشیهای قشنگ و گویا نشان میدهد که چقدر فکر کردن پیش از آغاز هر کاری خوب است و باعث همکاریها و دوستیهای بیشتر میشود.
افسانهها و قصههای کهن خاص کودکان از محتوای مشابهی برای تبدیل شدن به نمایش نامه برخوردارند. اما نوشتن نمایش نامه کودکانه نیازمند ارائه قصهها بر پایه تعریف جدید از تئاتر است. مهمترین جنبه این نمایش نامهها بیان اشعار آنهاست به گونهای که دقیقاً برخوردار از ویژگیهای شعر کودک باشد. این مجموعه با هدف شادتر ساختن دنیای کودکان شکل گرفته است، با این امید که به روح پاک آنان نیز آرامش بخشیده و به آنان در کسب تجربههای بهتر زندگی یاری رساند.
مترسک در دل سفید و برفی آسمان، سار کوچکی دید که خسته در برف و بوران بال میزد. آنگاه او را به سوی خود دعوت کرد. سار کوچولو به یاد حرف های مادرش افتاد و از مترسک ترسید و فاصله گرفت، اما در آن کولاک و سرما چارۀ دیگری نداشت. هنگامی که ترس سار فرو ریخت، فهمید که لانۀ گرم و نرمی برای زمستان سرد و برفی یافته است، اما این لانه هم خالی از خطر نبود و … . داستان زیبای کتاب، همراه با نقاشیهای قشنگ، چشمان نگران و قلب مهربان مترسک را به آدم ها هدیه میدهد تا نسبت به زندگی همۀ جانداران در محیط اطراف خود حساس بوده و در صورت نیاز به آنها کمک کنند.
الاغه که علفش را خورده و سیر شده بود برای گردش به آن طرف تپه رفت. وقتی به آنجا رسید با تعجب دید که ننه کلاغه آش صابون می پزد. الاغه خیلی خنده اش گرفت ولی کم کم وسوسه شد که کمی از آن آش بخورد. اما ظرف غذا به اندازه الاغه پیدا نمی شد. الاغه رفت طرف دیگ که از توی آن آش بخورد که کلاغها به طرف او هجوم بردند و… .
در آسمان ستارهی کوچک و مهربانی بود که زمین و مردمش را بسیار دوست داشت. بر روی زمین پیرزن تنها و فقیری زندگی میکرد که ستارهی کوچک را نشان کرده بود و میگفت: "این ستارهی من است." و هرشب با او از غمها، غصهها و تنهاییاش میگفت. ستاره تصمیم گرفت برای خوشحال کردن پیرزن به زمین بیاید. او برای این کار از ماه اجازه خواست. ماه به او اجازه داد و گفت که اگر پیرزن رازش را بفهمد و بداند که او یک ستاره است دیگر نمیتواند بر روی زمین بماند. ستاره قول داد و سپس به سوی زمین به راه افتاد و به شکل یک دختر زمینی نزد پیرزن رفت و پیش او ماند. پیرزن که از تنهایی نجات یافته بود روزگار را به خوشی میگذراند تا این که کمی بعد بر اثر کنجکاوی راز ستاره را دریافت. از آن پس ستاره به آسمان رفت. پیرزن همیشه نگاهش به آسمان بود و میدانست بین همهی ستارهها، ستارهی مهربان و زبیایش به او نگاه میکند.
وقتی بهار فرا میرسد، بره کوچولو در رویای نویسنده به استقبال بهار رفته و تصمیم میگیرد جشن بزرگی به مناسبت آمدن بهار برپا کند. حیوانات مختلف که خبر برپایی جشن را میشنوند همگی به سوی دشت وسیع محل برگزاری جشن حرکت میکنند و در آنجا… در این کتاب بره کوچولو رویای نویسنده را بر فرشی به وسعت دشت تصویر میکند.
شیرکوچولو از خواب که بیدار شد غمگین بود، اما نمیدانست برای چی؟ در جنگل به راه افتاد تا چیزی پیدا کند و خوشحال شود. چندتا از حیوانات جنگل هم با او همراه شدند تا به او کمک کنند. آنها چیزی پیدا نکردند، اما خیلی خوشحال شدند. میدانید چگونه؟ اگر میخواهید بدانید، به جنگل زیبای شیرکوچولو و دوستانش بروید و با آنها همراه شوید.
خروس خوش پر و بال، یک پر از یال، یک پر از بال و یک پر از دمش کند و آنها را داد به کشاورز و گفت:«این سه تا پر را داشته باش و هر وقت مشکلی برایت پیش آمد، یکی شان را ول بده توی هوا و دنبالش راه بیفت و بیا تا برسی به من تا مشکلت را حل کنم.» «مجموعه مرز پرگهر» تلاشی است برای بازگویی داستانهای مناطق گوناگون ایران، هم به زبان فارسی و هم به گویش ویژه هر منطقه، با تصاویری متناسب با طبیعت و فرهنگ آن منطقه. دست اندرکاران این مجموعه امیدوارند، به رغم کمبود منابع مکتوب و معتبر درباره صحت گویشهای ایرانی و دیگر کاستیها، کوشش آنان موجب آشنایی هرچه بیشتر مردم با فرهنگ مناطق گوناگون این سرزمین شود.
«کتاب اندیشه» بهانهای است برای فکر کردن و فهمیدن؛ برای «راه» و شناختن «مقصد». این مجموعه مباحث دینی را به زبانی ساده و روان بیان میکند تا زمینهای برای عمیقتر شدن بینش نوجوانان فراهم آید. این جلد از کتاب به شرح شخصیت شیطان به صورت داستانی پرداخته است.
کتاب داستانی «آقای بیرویه» ماجراهای طنز یک خانواده چهارنفره را روایت میکند که در آن افراط و تفریط پدر در مسائل ساده و روزمره، مشکلاتی را برای سایر اعضای خانواده به وجود میآورد.
فکر میکنی موشها دعا نمیکنند؟ اشتباه میکنی. ببین موش کوچولوی تنهای ما چگونه دعا میکند و از خداوند چه میخواهد. راستی یادت باشد به موش کوچولو بگویی وقتی دعا میکند حواسش جمع باشد.
آقای هزارپا میخواست عروسی کند. رفت و به کفاش گفت، برایش صدجفت کفش بدوزد. کفاش پرسید، پس عروس چی؟ اما آقای هزارپا عروس نداشت. او دنبال عروس گشت. یکبار خانم میمون را انتخاب کرد و یکبار عنکبوت را... اما آنها که نمیتوانستند با هم عروسی کنند... پس آقای هزارپا باید دنبال راهحل میگشت.
عناوین اشعار کتاب وای اگر دم داشتم به قرار زیر است: "غار و قار"، "درهای گوش"، "وای، اگر دم داشتم"، "باران گرفته... برگرد!"، "قدّ یخچال"، "پسته"، "پای من"، "مثل پنجره"، "اسم پیامبر"، "دوربین شب".
این کتاب شامل6 داستان کوتاه است دو شخصیت "خاله فرفره" و "گوساله ی لجباز" نقطه اشتراک این داستان هاست. و ویژگی مشترک دیگرشان درهم آمیختگی نظم و نثر است. عناوین آن ها به قرار زیر است: خاله فرفره، جوی آب، گرگ ها، روشنایی، ماع اوله اوله، درخت توت... .
ر این کتاب شخصیتهای یکسانی در همه قصهها وجود دارد و ماجرای 4 دختر 14 ساله را بیان میکند که برای تحصیل به سمنان رفتهاند. ماجرای این داستان در دوران پهلوی اتفاق میافتد و این دختران به دلیل کمبود امکانات و بدی آب و هوا در شهرشان مجبور میشوند برای ادامه تحصیل راهی سمنان شوند و برایشان ماجراهایی در خانه استیجاری آن شهر رخ میدهد. در واقع این کتاب داستان زندگی شخصی خودم است. با اینکه ماجرای این کتاب کاملاً رئال و واقعی است اما رگههای طنز بسیار زیادی در آن وجود دارد که میتواند نوجوانان را به خواندن آن ترغیب کند.
آن روز صبح بهاری، درختهای سیب خواب های خود را برای یک دیگر تعریف می کردند و از شکوفه های فراوان، سیب های درشت و رنگارنگ و… که در خواب می دیدند سخن می گفتند. نوبت که به درخت جوان و کوچک رسید، خواب عجیبی تعریف کرد؛ خوابی که باعث نابودی همه شکوفه ها و درخت ها می شد و… .
جزیرهی بیتربیتها نابود شده است. اما هنوز کاخ آن باقی مانده است و آخرین بازماندهها آنجا هستند تا بازدیدکنندگان بتوانند از این موزه دیدن کنند... این کتاب یک مجموعهی طنز است. هر جلد شامل چند داستان است و هر بار اتفاق جدیدی رخ میدهد.
آفتابپرست کوچک سبزرنگی بود که روی شاخه قهوهای که مینشست، رنگش قهوهای میشد. روی گل سرخ که مینشست، قرمز میشد. هر وقت خوشحال بود، رنگش سبز براق میشد و هر وقت ناراحت بود، رنگش خاکستری تیره میشد. یک روز از بالای تپهای، یک باغوحش دید، پر از حیوانات قشنگ. دلش خواست مثل آنها باشد و ناگهان… .
این مجموعه ژاپنی با عنوانهای «100تاییها»، «قایمباشکِ 100تاییها» و «رژهی 100تاییها» برای گروه سنی «الف» (3 تا 6 سال) و از روی نسخه انگلیسی ارسالی ناشر ترجمه و راهی بازار نشر شده است.
این مجموعه ژاپنی با عنوانهای «100تاییها»، «قایمباشکِ 100تاییها» و «رژهی 100تاییها» برای گروه سنی «الف» (3 تا 6 سال) و از روی نسخه انگلیسی ارسالی ناشر ترجمه و راهی بازار نشر شده است.
خاله رعنا و عمه نسا دو پیرزن بودند که در کنار هم زندگی می کردند و دو گربه ناز و ملوس هم داشتند. هر شب یکی از آنها به دیدن دیگری می رفت و با هم حرف زده و بافتنی می بافتند. یک شب گربه های آنها گلوله های نخ را به دندان گرفته و بازی می کردند و نخهای بافتنی گیر می کرد. در این هنگام، عمه نسا لنگه کفش را برداشت و محکم به پشت گربه خاله رعنا زد. خاله رعنا هم بلند شد و… .