کاروان پیش میرفت مسافران به روبرو چشم دوخته بودند تا هرچه زودتر به شهری برسند. اسبها و شترها بیشتر از آدمها خسته شده بودند.سالار کاروان دستور ایستادن داد.به آبگیر کوچکی رسیده بودند مسافران خوشحال شدند اسبها و شترها آب خوردند و آدمها آب به سر و رویشان زدند و مشک های خالی را پر کردند.