خانم خوشبخت خیلی خانم بود یک عالمه کار بلد بود پنجره را باز میکرد و کفشدوزکهایی را که توی اتاق گیر افتاده بودند بیرون میفرستاد.دستهگل روی میز میگذاشت و وقتی غذا میخورد میگفت :بهبه چه غذایی چه گلهای قشنگی .یک روز موقع غذا خانم خوشبخت هیچی نخورد.