در گذشته، از دوره راهنمایی خبری نبود. بعد از شش سال دبستان، یک امتحان نهایی بود که برای همه در سراسر کشور یکسان بود. شاگرد اول شدن در آن امتحان، هم برای بچه ها و هم برای پدرها و مادرها افتخار بزرگی بود. پدرم همیشه در گوشم می خواند که: تو حتما باید شاگرد اول بشوی. یک روز هم برای تأثیر بیشتر حرفهایش درمن، وعده خریدن یک دوچرخه قشنگ را به من داد؛ البته به شرطی که اول می شدم. وعده پدر کار خودش را کرد و نتیجه همان شد که او آرزو داشت. اما از آن به بعد، رفتار و خلق و خوی او عوض شد و… .