زرگر با نگرانی از این کوچه به آن کوچه میدوید و در حالی که هی میایستاد و پشت سرش را نگاه میکرد.جلوی در خانهای رسید و پشت سر هم چند بار کوبه را به صدا درآورد چیزی نگذشت که در چوبی خانه ناله کنان باز شد و صاحبخانه پرسید :چه خبر شده چرا رنگ و به رو نداری؟