یک روز خبر دادند کهناصرالدین شاه بعد از مدتها برای بازدید به باغ وحشمی آید . مسئول باغ وحش کهحسابی ترسیده بود، به سراغ باغبان رفت و با دادن مبلغی پول او راضی کرد تا برایمدتی در پوست شیر برود و ساعتی را در قفس بماند تا شاه بیاید و برود باغبان پوستشیر را به تن کرد و در قفس شیر نشست اما هر چه منتظر شد از شاه خبری نشد . تااینکه حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت تا همه جا ساکت و آرام است و فرصتی هست، چپقیبکشد .
بنابراین با احتیاط چپقش راچاق کرد و مشغول دود کردن شد اما هنوز چند پک به چپق نزده بود که ناگهان شیر دیگروارد قفس او شد ! باغبان که از شدت ترس میلرزید و زبانش بند آمده بود، چپق ازدستش افتاد، اما ناگهان آن شیر دیگر به حرف آمد و گفت :” داداش دستت درد نکند !من هم چپقم را جا گذشتهام میدهی تا ماهم یک پک بزنیم ؟ مثل اینکه شاه احمق حالاحالاها قصد آمدن ندارد!”
| ناشر: | #کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان |
| قطع کتاب: | رقعی |
| نوع جلد: | نرم |
| رنگ چاپ: | مشکی |
| گروه سنی: | #+12 |
| نویسنده: | #احمد عربلو |
| تصویرگر: | هاله پارسازادگان |