داستان راز یکی از داستانهای شیرین و آموزنده از مثنوی مولوی است که دستیابی به دانش و حکمت را راز پنهان زندگی میداند و غافلان و فریفتهشدگان به نمای زیبا و گذرای زندگی را به سوی آن فرا میخواند.
مرد سنگی نفس تازه کرد و گفت:هر که به این کوهستان می آید ساعتی روی این سنگها می نشنید و راز دل خویش را به سختی سنگها می سپارد.نه نه این چنین درختی ندیده ام.