بازی تمام میشود. بابا برنده است. از دست بابا حرصم گرفته است. چه گوشهای تیزی دارد! دستمال را از چشمهایم باز میکنم. دوباره همه جا روشن میشود و من همه جا را میبینم و یادم میرود که از دست بابا عصبانیام.
بابا هم دستمال را از چشمهایش باز میکند و دوباره عینک سیاهش را به چشم میزند و به اتاقش میرود. از این که چشمهای بابا را بسته بودم، دلم میگیرد.
آینه را روبهروی بابا میگذارم تا موهایش را شانه کنم. چشمهای بابا از توی آینه من را نگاه میکنند و به من میخندند. با خوشحالی میگویم: «بابا مگر تو...» و به صورتش نگاه میکنم...
| ناشر: | #کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان |
| قطع کتاب: | خشتی |
| نوع جلد: | نرم |
| رنگ چاپ: | رنگی |
| گروه سنی: | #+12 |
| نویسنده: | #راضیه دهقان سلماسی |
| تصویرگر: | پرویز اقبالی |