داستان این کتاب در باره دختری به نام الیکاست که تازه به روستایی در شمال ایران آمده و میخواهد با پسری به نام رایکا که پشت پنجره است، دوست شود. اصرار او برای پایین آمدن پسرک و بازی با او به جایی نمیرسد و رایکا هر بار بهانه میآورد. الیکا سرانجام خودش به دیدار رایکا میرود تا با هم کتاب بخوانند. آنجاست که درمییابد پسرک روی صندلی چرخدار نشسته و از پنجره بیرون را تماشا میکند.
وقتی الیکا با دوچرخه اش از سرازیری تپه پایین رفت و دور شد،رایکا دوباره پشت میز چوبی اش رفت.حلزون سفیدی داشت روی نقاشی اش راه می رفت.رایکا کاغذ نقاشی اش را لوله کرد.داشت راه رفتن حلزون را توی تونل کاغذی نگاه می کرد.