کلاغ سیاهِ قارقارو، با یک دل پرآرزو، تو فکر این بود که چه کند، بال و پر سیاهشو، کجا بَرَد چاره کند، تا مثل مرغای قشنگ، با هفت تا رنگ رنگارنگ، هرجا میره جلوه کنه، از سیاهی دل بکنه.روز پنجم: آن روز کلاغ سیاه هرچی که پیدا کرده بود، تو لانهاش جا کرده بود، به خودش آویزان کرد. به مرغ عروسکی گفت: «دیدی آخرش شدم مثل تو، با این چیزهای کهنه و نو!