داستان پسر نوجوانی است به نام امید، که پس از مرگ آخرین تکیهگاهش در خانواده، ناچار میشود به شهری دیگر برود تا با خانوادهی جدید پدر خود، زندگی تازهای را آغاز کند.
ورود امید به شهر و خانوادهی جدید، برای او تجارب، روابط و چالشهای متفاوتی رقم میزند. تا اینکه او تصمیم تازهای میگیرد
فراموشش کرده بودم اما آن روز که از مدرسه بر می گشتم مثل بار اول منتظر اتوبوس ایستاده بود.مدت ها بود از این مسیر نمی آمدیم.می خواست از خرازی پشت ایستگاه اتوبوس خرید کند.انگار خودم هم بدم نمی آمد دوباره از آنجا رد شوم.