حمزه برگشت و رد نگاه عباس را گرفت و رفت سمت دودها و چیز سفیدی که در دل آسمان رها بود. راه افتاد و رفت. ایستاد کنار عباس. کیانوش هم از روی موتور پایین آمد و چشم دوخت به آسمان. چیز سفید در وسط زمین وآسمان تاب می خورد و انگار پایین می آمد؛ چون دم به دم بزرگ و بزرگ تر می شد. حمزه خودش را کشید کنار موتور و دست گذاشت روی زین گرم. سفیدی همین طور پایین آمد و پایین تر. کمکم شکل گرفت و مشخص شد که چیز دیگری هم از این سفیدی بزرگ آویزان است.
خیلی کتاب باغ کیانوش خوب بود
فیلمش هم عالی
ولی کتاب به فیلمش نمیرسه
ممنونم از آقای علی اصغر عزتی پاک که کتاب رو نوشتند