داستان یک نوه و پدربزرگ اش است که در کنار آنها زندگی می کند و بعد از چند سال دچار بیماری فراموشی می شود .پسرک اما همچنان با قصه هایی که بابابزرگ برایش تعریف می کرد خنده را روی لبانش می نشاند.
بعضی وقت ها که روزنامه می خوانم صدای پای چوبی اش را می شنوم که دنگ دنگ دنگ به صندوق گنج قدیمی اش می خورد !واقعا شارلی جدی جدی!اگر با دقت به حیاط نگاه کنی قورباغه اش را می بینی که این طرف و آن طرف می پرد.می توانی خفاش ائرا هم ببینی که از بند رخت اویزان است.واقعا شارلی جدی جدی!