پیرزن با احتیاط نشست روی سکوی سیمانی کنار باغچه و شروع کرد به سق زدن لقمه.خم شدم و گفتم :ننه خانه ات تا به اینجا لابد خیلی باید دور باشد نه؟پیرزن به قدری گرسنه بود که متوجه سوالم نشد.محسن دست انداخت دور بازویم و گفت :رضا تا به پای این بخواهی راه بیایی شب شده بیا برویم.