تقی بند پوتینش را بست و گفت:عجب گیری کردیما ها ،انگار پادگان آموزشی است که زرت زرت خشم شب و پیاده روی داریم.علی در حال بستن دکمه های لباسش با عصبانیت گفت:من دیوانه را بگو که حیا نمی کنم و ازاین خراب شده نمی روم یکی نیست بگوید خاک تو سر اینجا هم جا شد تو آمدی؟