پیرمردزیر چراغ برق شهرداری از فکر من بیرون نمی رفت.بنابراین در دل تاریکی شب درآن سکوت پاییزی گذر پامنار خودم را به پیرمرد رساندم.پیرمرد کنار آتش کوچکی چمباتمه زده بود.به او نزدیک شدم و سلام کردم .اولبخندی زد و با سر سلام داد.من با هراس کنارش نشستم و لقمه را از جیب کت بیرون آوردمو به پیرمرد دادم.