روزی در یک جنگل بزرگ، فیل کوچولویی داشت با خرطومش یک درخت بزرگ را از ریشه درمیآورد. اما به جای درخت، خرطوم فیل کنده شد. آن روز عصر، او مهمان عمه فیله بود، ولی بدون دماغ، چگونه به آنجا میرفت؟
در این کتاب این شعرها را با هم میخوانیم: میخوام برم عروسی تور سفید دس، دس، دس شیرینی و گل تاج خروسی گندم دونه دونه عروسی شاپرک دمبل و دیمبل عروسک خرس و عروسک اردک و قاب خالی
این مجموعه تلفیقی است از «بازی، شعر، نمایش» که با الهام از ترانههای موجود در ادبیات عامیانه سروده شدهاند و همگی به نوعی با طبیعت در ارتباطاند. میتوان برای آموزش موضوعهای مختلف، از این گونه بازیهای نمایشی که در حد توان بچههاست خلق کرد.
- گل زری، کاکل زری / کجا میری از این وری؟ - دارم میرم بدو بدو/ دنبال چی؟ کفشای نو - کسی کفش نو داره؟ بگین!/ کجای بازاره؟ بگین!... این کتاب، حاوی بازیهای نمایشی است که تلفیقی از «بازی، شعر و نمایش» است. افسانه شعباننژاد با الهام از ترانههای موجود در ادبیات عامیانه برای کودکان این کتاب را به نگارش در آورده است.
یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت. بزی بزغاله بازی کرد و بازی کرد ولی یکدفعه به یاد «بزی با» و علفهای تازه، «بزی ما» و گلهای رنگارنگ افتاد و دلش برای آنها تنگ شد. ایستاد و به این طرف نگاه کرد، چیزی ندید، به آن طرف نگاه کرد، هیچی ندید، هرچه نگاه کرد و نگاه کرد خانه شان را هم ندید. بعد ترسید و مع مع گریه کرد گفت: «من گم شدهام، من گم شدهام.»
برفی عصبانی بود و هی عصبانیتر میشد. او از عصبانیت شاخ درآورد. دندانهایش از دهانش بیرون زد، پاهایش گنده شد و یک دم عجیب و غریب هم درآورد. گلها را لگد کرد، اردکها را ترساند، به لانهی مرغها شاخ زد و دم گاو را گاز گرفت. و ناگهان …
لولو کفت: «کاش میتوانستم از آن بالا، از نوک آن کوه، به دنیا نگاه کنم. حتماً از آن بالا خیلی چیزها پیداست.» بزی همانطور که گوش میداد، دستهای گندم سبز را خورد. لولو چپ چپ به او نگاه کرد. بزی دیگر نخورد و گفت: «من تو را به آرزویت میرسانم! لولو جان بپر پشتم تا برویم. کسی چه میداند! شاید علفهای آن بالا شیرینتر هم باشد.»
افسانهها و قصههای کهن خاص کودکان از محتوای مشابهی برای تبدیل شدن به نمایش نامه برخوردارند. اما نوشتن نمایش نامه کودکانه نیازمند ارائه قصهها بر پایه تعریف جدید از تئاتر است. مهمترین جنبه این نمایش نامهها بیان اشعار آنهاست به گونهای که دقیقاً برخوردار از ویژگیهای شعر کودک باشد. این مجموعه با هدف شادتر ساختن دنیای کودکان شکل گرفته است، با این امید که به روح پاک آنان نیز آرامش بخشیده و به آنان در کسب تجربههای بهتر زندگی یاری رساند.
در آسمان ستارهی کوچک و مهربانی بود که زمین و مردمش را بسیار دوست داشت. بر روی زمین پیرزن تنها و فقیری زندگی میکرد که ستارهی کوچک را نشان کرده بود و میگفت: "این ستارهی من است." و هرشب با او از غمها، غصهها و تنهاییاش میگفت. ستاره تصمیم گرفت برای خوشحال کردن پیرزن به زمین بیاید. او برای این کار از ماه اجازه خواست. ماه به او اجازه داد و گفت که اگر پیرزن رازش را بفهمد و بداند که او یک ستاره است دیگر نمیتواند بر روی زمین بماند. ستاره قول داد و سپس به سوی زمین به راه افتاد و به شکل یک دختر زمینی نزد پیرزن رفت و پیش او ماند. پیرزن که از تنهایی نجات یافته بود روزگار را به خوشی میگذراند تا این که کمی بعد بر اثر کنجکاوی راز ستاره را دریافت. از آن پس ستاره به آسمان رفت. پیرزن همیشه نگاهش به آسمان بود و میدانست بین همهی ستارهها، ستارهی مهربان و زبیایش به او نگاه میکند.
کتاب حاضر، مجموعه ترانههایی است به زبان ساده برای لحظههای شاد و زیبای کودکان با والدین خود. تصاویر زیبای کتاب نیز چشمان زیبابین کودکان را نوازش میدهد.
وقتی بهار فرا میرسد، بره کوچولو در رویای نویسنده به استقبال بهار رفته و تصمیم میگیرد جشن بزرگی به مناسبت آمدن بهار برپا کند. حیوانات مختلف که خبر برپایی جشن را میشنوند همگی به سوی دشت وسیع محل برگزاری جشن حرکت میکنند و در آنجا… در این کتاب بره کوچولو رویای نویسنده را بر فرشی به وسعت دشت تصویر میکند.
شیرکوچولو از خواب که بیدار شد غمگین بود، اما نمیدانست برای چی؟ در جنگل به راه افتاد تا چیزی پیدا کند و خوشحال شود. چندتا از حیوانات جنگل هم با او همراه شدند تا به او کمک کنند. آنها چیزی پیدا نکردند، اما خیلی خوشحال شدند. میدانید چگونه؟ اگر میخواهید بدانید، به جنگل زیبای شیرکوچولو و دوستانش بروید و با آنها همراه شوید.
داستان زبان ویژه ای دارد که مناسب مخاطب گروه سنی پیش دبستان و دبستان است و او را درگیر می کند. داستانی که هم خنده دار، هم ماجراجویانه است در ضمن کودکان به کمک این کتاب بازی می کنند و سرگرم می شوند. در این داستان، قصه خیالانگیز و طنزآمیز بزبزکی را بیان میکند که راه گله را گم کرده و از گرسنگی سر را داخل دیگ میکند و با دیگی که بر سر دارد به روستا بر میگردد و مردم تصور میکنند او دیوی دیگ به سر است و با دیدن او پا به فرار میگذارند... این کتاب برای کودکان بالای ۴ سال یا «نوباوه» منتشر شده بود .
«بازی، شعر، نمایش» از فعالیتهای مورد علاقه کودکان است که در تلفیق، چیزی فراتر از جمع ویژگیهای تکتک انواع را در بر خواهد داشت. این ویژگی به دلیل نزدیک بودن به زندگی کودک که تلفیقی طبیعی از هنر و بازی است، زمینههای مناسبی را برای پرورش او فراهم میکند. بازیهای نمایشی این مجموعه، تلفیقی است از بازی، شعر و نمایش که مربیان میتوانند آنها را با ابتکار خود و کمک کودکان به اجرا درآورند و بدین گونه کودکان را در یادگیری راحتتر یاری دهند.
فکر میکنی موشها دعا نمیکنند؟ اشتباه میکنی. ببین موش کوچولوی تنهای ما چگونه دعا میکند و از خداوند چه میخواهد. راستی یادت باشد به موش کوچولو بگویی وقتی دعا میکند حواسش جمع باشد.
آقای هزارپا میخواست عروسی کند. رفت و به کفاش گفت، برایش صدجفت کفش بدوزد. کفاش پرسید، پس عروس چی؟ اما آقای هزارپا عروس نداشت. او دنبال عروس گشت. یکبار خانم میمون را انتخاب کرد و یکبار عنکبوت را... اما آنها که نمیتوانستند با هم عروسی کنند... پس آقای هزارپا باید دنبال راهحل میگشت.
این کتاب شامل6 داستان کوتاه است دو شخصیت "خاله فرفره" و "گوساله ی لجباز" نقطه اشتراک این داستان هاست. و ویژگی مشترک دیگرشان درهم آمیختگی نظم و نثر است. عناوین آن ها به قرار زیر است: خاله فرفره، جوی آب، گرگ ها، روشنایی، ماع اوله اوله، درخت توت... .
کتاب "من بدو پنگوئن بدو" شامل ده قطعه شعر با نام های زیر است: چه میوه هایی، انار چاق و چله، فوت و توت، کتاب قصه، خونه تکونی، شکلات، جوجه تیغی بلا، آسمون چک چکی، چتر پرنده ها، من بدو پنگوئن بدو.
آفتابپرست کوچک سبزرنگی بود که روی شاخه قهوهای که مینشست، رنگش قهوهای میشد. روی گل سرخ که مینشست، قرمز میشد. هر وقت خوشحال بود، رنگش سبز براق میشد و هر وقت ناراحت بود، رنگش خاکستری تیره میشد. یک روز از بالای تپهای، یک باغوحش دید، پر از حیوانات قشنگ. دلش خواست مثل آنها باشد و ناگهان… .