بابا برایم یک گنجشک نقاشی میکند. نوک گنجشک به سینهاش چسبیده است و چشمهایش روی بالهایش هستند. دلم برای بابا میسوزد و گریه میکنم. بابا حتی نمی تواند یک گنجشک بکشد. او سالهاست که نمیبیند ... . دیروز بابا مثل قناری قشنگم مریض شده بود و امروز تب کرده است. چند نفر از دوستانش قرار است او را به بیمارستان ببرند. اما شب که میخوابم، بابا را در یک باغ بزرگ و سبز میبینم پر از صدای پرنده و... .
کودک بالهای مقوایی را با قیچی ریزریز می کند، چون به هیچ دردی نمی خورند و سعی می کند فکر پرواز را از سرش بیرون کند. اما روز بعد مادرش می گوید که اگر او یک پرنده بود چه می کرد. می توانست پرواز کند و به جای اینکه هر روز به هلال احمر نامه بنویسند، می رفت و بابا را پیدا می کرد. یک شب در خواب می بیند که بالهای بزرگی دارد و براحتی می تواند پرواز کند. ولی صبح به صدای همهمه ای در خانه از خواب بیدار می شود و می بیند که مادرش پیراهن مشکی پوشیده است.