در آسمان آبی، تکه ابری بود که خیلی دلش میخواست ببارد، اما نه در دریا، بلکه در جایی که آب کم باشد. همراه باد راه افتاد و سفر خود را آغاز کرد. ولی هر جا که میرسید، کسی دوست نداشت باران ببارد. ابر غمگین شد و شروع به گریه کرد و… . کتاب مجموعه دو داستان جالب است، به همراه تصاویری متناسب و زیبا.
شاپرک زیبا هر روز با نسیم صبح بیدار میشد و برای نوشیدن شهد گلها به دشت گلهای رنگارنگ میرفت. یک روز شاپرک به دشتی تازه پرواز کرد و وقتی شهد یکی از گلها را مکید، از شوری آن تعجب کرد! برای پیدا کردن علت آن به سراغ زمین، جویبار و دریا رفت و آنگاه متوجه شد علت شوری آب دریا از اشکهای تلخ دختری است که در کنار دریا گریه می کرد. اما گریه آن دخترک به خاطر چه بود؟