راوی از شخصیت ابراهیم، از جایگاه او در میان مردم محله، از کمکهای بیدریغ او به سربازان جبهه ها، از خلق و خو و مهربانی او و از احساس و علاقه خود به او سخن می گوید. از آن شب که محله به خمپاره بسته شد و ابراهیم دو پایش را ازدست داد، در حالی که آخرین لحظات زندگیش هم پوتینی به دستش بود و در دست دیگرش سوزنی و بر لبهایش لبخندی.
حضرت محمد(ص) همواره به حضرت علی(ع) یادآور می شد که: این همه ستم که می بینی، همه از نادانی است. چشمهای این مردم به روی روشنایی و زیبایی و عدالت بسته مانده است ـ ستمگران چنین می خواهند ـ پس نخستین نبرد تو با زشتی و ستم، آگاه شدن است و دانستن. مجموعه حاضر، بخشی از جملات کوتاه سرشار از حکمت و دانایی امیرالمؤمنین است در زمینه های مختلف که راه جویندگان هدایت و تعالی را روشنتر می سازد. ترجمه روان و نقش و تذهیب زیبای کتاب بر جذابیت این مجموعه افزوده است.