در جنگل دور افتادهای پلنگ پیری زندگی میکرد که بزرگ قبیله پلنگها بود. این پلنگ که نابینا شده بود و با چوبدستی راه میرفت افسانههای زیادی میدانست. در شبهای بلند پاییز و زمستان، کار او افسانه گفتن برای پلنگهای جوان بود. یک شب که همه پلنگهای جوان دور او جمع شده بودند، افسانه پیدا شدن گربه را بر روی زمین برای آنها تعریف کرد. آیا شما این افسانه را میدانید؟
توکا، پرندهی مهربان، از اینکه روزهای بارانی بچهها نمیتوانستند به کوچه بروند و بازی کنند و مجبور بودند در آن اتاقهای کوچک بمانند و حوصلهشان سر برود، ناراحت بود و به دنبال چارهای بود تا راهی برای سرگرمی و شادی آنها پیدا کند. ناگهان ازپشت پنجرهای دید که در آن هوای بارانی، چندین دختر و پسر کوچک، بدون آنکه از یک جا نشستن خسته و بیتاب شوند، دارند کتاب قصه توکا را میخوانند و… . نقاشیهای زیبا و متناسب نیز داستان زیبای کتاب را زینت بخشیده است.