در این داستان هم یک موش کور کوچولو به دنیال یافتن پاسخی برای آن است. او از پدر درباره بزرگی دنیا میپرسد. پدر از او میخواهد تا خودش تجربه کند و پاسخ آن را پیدا کند. او به راه میافتد و برای جانوران گوناگون این پرسش را تکرار میکند. هر یک دنیا را از نگاه خود و میزان دنیا دیدگی خود تخمین میزنند. دنیای عنکبوت به اندازه تارش است و اسب که قادراست بیشتر به این سو و آن سو برود دنیا را تا دریا میبیند، مرغ دریایی که امکان پرواز دارد، دنیا را به بزرگی اقیانوس میبیند و نهنگ هم دنیای بزرگتری را به او نشان میدهد. شمال و سرمایش، جنوب و گرمایش، بیابانها، ساختمانهای بلند، کوههای آتشفشان، حیوانات گوناگون و… و مهمتر ازهمه او زیباییهای دنیا را میبیند. پس ازمدتی او دلتنگ خانه میشود و در بازگشت به خانه پدر را بیدار و آغوش گرم و امن او را در انتظار خود میبیند.