فقط یک چیز در دنیا بود که شاه میداس بیشتر از طلا دوست داشت و آن هم دختر کوچکش بود. یک روز پیرمردی مهمان او شد و آرزوی همیشگی او را برآورده کرد. از آن پس، او به هر چیزی که دست میزد، تبدیل به طلا میشد. خوشبختی او زیاد طول نکشید، زیرا دختر عزیزش نیز تبدیل به مجسمهای طلایی و بیروح شد. قدرت جادویی انگشتانش او را خوشبختترین انسان تنها و غمگین روی زمین کرده بود تا اینکه سرانجام… . افسانه زیبا و آموزنده «شاه میداس و انگشتان جادویی» رنگ خوشبختی دروغین را آشکار ساخته و راز خوشبختی واقعی را نشان میدهد.