در جنگلی بزرگ، کنار دریاچهای کوچک، مورچههای سیاه با مادرشان زندگی میکردند، ولی همیشه درحال ترس ازحمله مورچههای سرخ بدجنس بودند.آنها هرصدایی که ازنزدیک لانه شان میشنیدند باترس وفریادطلب کمک میکردند و با ناامیدی میگفتند: ممکن نیست کسی فریادما رابشنود